|
|
|
|
ای بابا من نمیدونم فلسفه ی این سوسکا چیه که از سرجاشون میان بیرون؟ بگن ما نمردیم ُ از محیط کثیف شما رفتیم به سمت پاکی ؟ خاطره ی من شبیه خاطره ی تو نیست
من این طرف صحنه بودم و تو آن طرف به همین خاطر بود که من در دنیای نا شناخته ام مدام چرخیدم و غوطه خوردم درحالی که تو دور و دورتر می شدی و سرانجام در افقی نا معلوم محو گشتی فقط صدای تشویق تماشاچیان را می شنوم که بدرقه راهت می شوند من اینجا خواهم ماند . شاید که بازگردی و در واقعیت "بودن" را معنی کنیم
بزرگترین فرد زمینی به بزرگترین فرد آسمانی :
تو آنقدر کوچک شده ای که دیگر دیده نمی شوی بزرگترین فرد آسمانی به بزرگترین فرد زمینی : تو آنقدر کوچک شده ای که دیده نمی شوی
امروز متوجه شدم که تفاوتی بین صدای پسری که تازه به بلوغ رسیده با پیرزنی که صدایش هنوز به لرزش در نیامده نیست.
واین گونه می شود که زن ها روزی مرد میشوند و مردها روزی زن بوده اند پس همگی روزگاری زن بوده اند و روزی مرد می شوند و این وسط آدمیت پنهان گشته میان نسل ها... Winter in Tehran winter in my hands ______________________________________________________ * فقط خواستم این حسی که فعلا نمی دونم چه جوری توصیفش کنم رو بگم(نسبت به دی و این احوالات) - وبلاگم که همه چی ای شده فعلا ! شاید بعدا باز عکس که میگیرم بذارم اینجا و شاید هم همون روال قبلی (فقط نوشته) باشه ... می خواهید از قلیان برایتان بگویم ؟ اصلا میدانید چیست ؟ میدانید در جیب جا میشود یا خیر ؟ با اصلا خوردنی است یا دیدنی یا..؟ یا اصلا با کدام (ق) نوشته می شود؟نمیدانید؟خب ایرادی ندارد .برایتان می گویم .اصلا میدانید که از قدیم گفته اند ندانستن عیب نیست و از اینجور حرفها.سرتان را درد نیاورم.راستی اصلا میدانید درد چیست؟ میدانید کشیدنی است یا گرفتنی ؟ راستش خودم هم نمیدانم.ولی تا آنجا که شنیده ام می گویند سری که درد نمیکند را دستمال نمی بندند! اگر بازاریان محترم این جمله را با شیره ی جان درک می کردند حتما قیمت دستمال را 2 برابر میکردند .بهتر است صدایش را در نیاوریم تا هر چه قدر که میخواهیم سرمان را با دستمال های مختلف ببندیم.
اوه...می خواستم از قلیان برایتان بگویم.خب لوله ی درازی دارد که وارد دهان می شود و دود را وارد دم و دستگاه تنفسی انسان میکند.راستی می دانید انسان چیست یا کیست یا اصلا به چه درد می خورد ؟ آخ باز هم این کلمه ی درد. ای کسی که درد را آفریدی اصلا میدانی درد چیست؟ بهتر است از این محدوده ی درد بگذریم تا به جاهای باریک نرسیده ایم. ولی بگذارید خاطره ای را برایتان بگویم ولی بگذریم . میدانید من اصلا آدم بیهوده گویی نیستم. من تا آنجا که بتوانم نهایت ایجاز را در سخنانم به کار می برم.فقط میدانید گاهی اوقات یادم میرود موضوع اصلی چیست .اگر هم الان دقت کرده باشید خواهید دید که در هر سطر این متنم چه نکاتی را پنهان کرده ام اما کجاست آن چشم بینا .راستی میدانید نکته چیست ؟به چه دردی می خورد یا...؟ راستی حالا که فکر میکنم میبینم خیلی چیزهاست که هنوز نمیدانیم و گمان میکنیم که میدانیم مثل همین الان که من گمان میکنم شما میدانید که میتواندی به جای خواندن این حرفها بروید کنار خیابان سوت بزنید تا مایه ی شادی روان دیگران شوید.راستی اصلا میدانید روان چیست ؟ اوه من میدانم.همان چیزیست که با آن بازی میکنند یا بعضی ها 4 نعل روی آن می تازند مثل خیلی از مهتران دولتی . راستی با این اصل موضوع ندانستنم یاد آقای دکترای ترافیک افتادم.مطمئنم که میدانید به یاد افتادن یعنی چه و میدانید درد کشیدن یعنی چه و میدانید همه ی آن چیزهایی را که نباید بدانید و جالب است که فکر میکنند در تاریخی از دی نسخه ی عده ی کثیری از مردم پیچیده شد و بی خبرند از آنکه آنقدر پیچ خورده ایم که شدیم گردبادی از خشم و برایمان دیگر بیهوده گویی هایشان برایمان تنگ آمده است . من خودم دیگر خسته شده ام شما را نمیدانم .می سپارمتان به دست همان کسی که ما را بی کس به این جماعت سپرده است راستی تا یادم نرفته میخواهید بدانید چرا می خواستم از قلیان بگویم ؟ ____________________________________________________ زیرنویس : دلم به رحم اومد دیگه نگفتم ها ! ولی عده ای از دوستان ارادت خاصی به قلیان دارند ما هم به ارادت ایشان ارادت داریم ... راستی می دانید ارادت یعنی چه ؟
تابستاني گرم وخورشيدي بي فروغ آغاز شد و اي كاش زمان در همان پنجشنبه
و جمعه ي قبل از آخرين امتحان باقي مي ماند.مي ماند و مي ماند ودرجا
ميزد...وآنوقت من هم مي شدم جزئي از زمان كه براي فهميدنم نياز به گذشتنم
داشتيد.
حالا كه نمانده است و من براي نفهميدن زمان نياز به كمي خوابيدنش دارم. [از پنجره سرم را بيرون ميبرم و بوي غذاي همسايه را دزدكي استشمام ميكنم تا از بي ناهاري خود لحظه اي دور شوم...و زمان همچنان با من قدم ميزند و ميگذرد و بو مي كند... و ميبينم زني در ماشين نشسته به انتظار شوهرش.اما گويا زمان براي او ساكن است ] فكر ميكنم كه آيا مي شود در هجوم نا مهرباني زمان كمي وفقط كمي احساست را فرياد زني و بگريي بر پايه هاي نامعلوم(وشايد هيچ)دنيا وآهي شوي در گلوي آسمان.باريده شوي بر زمين بخشنده و انوقت تو را بستايند و گلها با تو رشد كنند.در اين صورت است كه هدف وارزشي براي وجود داشتن مي يابم.اما اين من چه هدفي(جز رسيدن به پايان و نابودي)دارد...پس همان بهتر آهي شوم در گلوي آسمان --------- فريادت گوشهايم را نوازش ميدهند چرا كه سخن از زنده بودنت دارند با من بخوان دوست دشتن را تا لحظه اي زندگي كنيم ---------
+
تاريخ یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 21:30 نويسنده ЄlAĦe
|
|