پاییز امسال جاودانست
ناله ی دردهای این پاییز به خاک سپرده خواهند شد درختی رویانده خواهد شد در سیاهی و شاخه های نازکش در باد این سو و آن سو خواهند رفت سرمای زمستانِ شهر، از قلب یخ زده ی درخت خواهد وزید ... قلبی که گاهی اوقات عاشق میشود ـ ترکیبی از سیاه و قرمز ـ بی تفاوت به باران رشد خواهد کرد... با سیاهی بیشتر در تنهایی خواهد مرد و در هجوم احساسات قلب کوچکش خواهد شکست... ـ =ـبسیار متشکریم از دوستان خاطره ساز
به آسمان دلگرفته
به زمزمه ی شب
به لبخند روز
با حسهای زنده ی مختلف
با درد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 1:12 توسط ЄlAĦe
|

مرد با ظاهری ژولیده در خیابان شلوغ شهر به دنبال چیزی می گشت...از چشمان نگرانش می شد این را فهمید...از تک تک مغازه ها رد می شد ..اما حالت صورتش ناراحت و گرفته بود ...پیاده رو شلوغ بود.همه وایساده بودند .به شیشه ی مغازه خالی نگاه کرد...خودش بود ! پشت سرش صدای جیغ می امد ...صدای تیر.صدای مردمی که کابوس بیداریشان را داشتند با فریاد به اسمانها میرساندند. کم کم موج عصبانیت همه را فرا گرفت. چشمان و قلبشان دیگر تحمل این همه توهین نداشت.اسمان ابی نبود."خدا بزرگتر است" جوابی نداد .شسته شدن زمین های کثیف خیابان با خون مردم.چشماشو چسبوند به شیشه ...صدایی می رسید که فریاد میزد کرم های کثیف رهایمان کنید.
مرد ارام زمزمه کرد بدون تیر هم قلبمان تیر میکشد.صدای تیر ...مرد از روی شیشه سر خورد و افتاد روی زمین...غرق در خون.اما دنبال چیزی میگشت.مردمانی در مغازه خالی بودند که می خندیدند.
فریاد خدا بزرگتر است...
+
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 15:30 توسط ЄlAĦe
|

صدای گام برداشتنش در خانه ی چوبی متروک می پیچید...
خانه ای تاریک که فقط شمعی آن را روشن کرده بود...
صدا نزدیک و نزدیکتر می شد .
نگاهی مغرور...دستانی سرد و خشن که ان شعله ی گرم شمع را خاموش کردند.
سیاهی مطلق
تنها صدای به زمین خوردنش امد.بلند می شود..صدای نفس نفس زدنش که ترس درونش را اشکار میساخت.
صدای هق هقی ضعیف...
به دنبال راهی است برای نجاتش.
از دور روزنه ای میبیند.
صدای نفسها تندتر مشود...چند بار زمین می خورد...
داد میزند...
انگار دستش دستگیره ی در خانه را لمس کرده بود
...صدای باز شدن در چوبی...
پایین پایش را نگاه می کند تکه آینه ای را میبیند که نور مهتاب را منعکس می کرد.
با اینه پشت خود را نگاه می کند ...شمع هایی را دید که می توانستند روشن شوند.
+
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 18:17 توسط ЄlAĦe
|

اینا یه سری آدمای توی ذهن ِ منن.که آخره خط گره می خورن تو هم. میفتن زمین.
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
لللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللعنتی...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 18:12 توسط ЄlAĦe
|

فک کن من و تو توی یه جایی که فقط مال ِ خودمون هست داریم می زنیم تو سروکله ی هم.بعد تو می گی وای چه قدر ما خوشبختیم من می گم خوشبخت ؟ بعد داد می زنم خوشبختی جلوی ما معنیشو گم می کنه.بعد توی اونجایی که فقط ماله خودمونه زیاد چیزی نداریم.فقط یه چیزه نرم واسه خوابیدن داریم با یه عالمه خرت و پرت که عاشقشون هستیم که از نظر بقیه به درد نخوره.بعد ما کلی خوشحالیم که چیزاییرو تو اونجایی که فقط ماله خودمونه داریم که کسی نداره.بعد مثلا ما حتی فرشم نداریم همش رو زمینمون کاغذای نرمه بعد هروقت بخوایم روشون چیز می نویسم.به هم فش هم میدیم.باهم قهرم می کنیم.به هم میگیم خر.البته همیشه تو خری.بعد تو کنار خودِ خودم خوابیدی لبت کنار گوشمه.داغ داغیم.قلبامون رو 2000 تا می زنه.بعد سقفمون شیشه ای ِ.رو به اسمونیم بعد کلی آرومیم وقتی به آسمون به ماه به ستاره ها نگاه می کنیم.بعد ما همیشه ماله همیم.از هم خسته نمی شیم.ما لازمم نیست کار کنیم.پول داریم.غذاهامونم همیشه خوشمزس.ولی هروقت تو درس می کنی می سوزونیشون بعد اونوقت مجبوریم هیچی نخوریم .من به تو بخندم که هرچی داشتیمو نابود کردی.بعد همه جای اون جایی که فقط مال خودمونه فیلم ریخته. با کلی عکس.با کلی رنگ.با کلی چوب.با کلی سنگ.با کلی چیز.بعد با هم فیلم می بینیم بعد تو هی وسطش حرف می زنی من با نوارچسب دهنتو می بندم ولی تو همچنان حرف میزنی اصلا انگار فیلم نمیبینی.بعد من یکی می زنم تو کلت بعد تو تازه می فهمی ااااا اخجون فیلم بعد خیلی خوشحال میشینیم می بینیم.بعد می دونی چیه ؟ ما خیلی خیلی دیوونه ایم.ما اصلا دوس داریم اینجوری باشیم.بعد تازه میشینیم فکرم می کنیم.از رویاهامون میگیم از این که زندگی چه قدر می تونه خوب باشه ولی بازم یه جاش می لنگه.بعد یه کم افسوس می خوریم.بعد همو آروم می کنیم ولی بعضی وقتا آرومم نمی کنیمم می گیم این چیزا لوس بازیه.میریم کشتی می گیریم.بعد بازیم می کنیم با هم .بازی.هی بازی.هی بازی.همشم تو باید ببازیا.
تفنگ بازی.تفنگ من قشنگتره.
هی چن سالی هرجور که میخوایم میشیم.هرجا بخوایم میریموکلی دیوونه بازی.کلی داد.کلی همه چی.ما اصلا مثله کسای دیگه زندگی نمی کنیم.ما خیلی خیلی خیلی خوشحالیم که مثله اونا نیستیم.بعد یهو به فلسفه ی دنیا نگاه می کنیم بعد فکر می کنیم ! بعد تصمیم میگیرم با هم بمیریم.یعنی تو منو بکشی منم تورو.بعد ما بازم خوشحالیم که چه قدر ما خوب به تفاهم می رسیم.بعد آخراش می فهمم که تو یکی دیگرو دوس داری.من خیلی ناراحت میشم.میگم نمی کشمت دیگه.میگم دوستت ندارم دیگه.میگم حتی متنفرم نیستم ازت .بعد تو می گی اشتباه فکر میکنی.بعد میگی اگه بری می میرم.منم می گم بمیر به درک.ولی تو دلم گفتم اگه تو بری من چی میشم؟ولی میرم تا که میرم تو میفتی میمیری.آخه از قبلش داشتی میمردی.نگات نکرده بودم.اونموقع احتیاج داشتی که خوبت میکردم.بعد منم میفتم میمیرم.آخه منم خیلی وقت بود که کم کم داشتم میمیردم.تو زودتر می میری.ولی نه تو منو کشتی نه من تورو.بعد من اخره اینو برات تعریف می کنم تو میگی چه مسخره.منم یکم فکر میکنم میگم آره واقعا چه مسخره.بعد ما کلی خوشحالیم که ما چه قدر خوب می فهمیم که چی مسخرس.ولی آخرش همونجوری میشه با یکم تغیر.حرکات مثله فیلمی که به عقب برگرده بر میگردن عقب.من میرم.توام میری.تازه قبل از همه ی اینا ما بعضی وقتا خیلی عاشق میشدیم.اونقدر که یادمون میرفت ما فقط یک خیالیم.
اگه خوندی می دونم هیچ نظری ندرای . پس نظر اضافی ام نده.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 18:8 توسط ЄlAĦe
|

دیروز خر مگسی که زیاد نمی دانست مرد. بعد ازمرگ بحث و دعوا بین مگس ها و خرمگس ها بالا گرفت تا کی جانشین خر مگسی که زیاد نمی دانست شود. بدبختی سراغ مگس ها و خرمگس ها آمد.شهر زیر خرواری از مگس ها و خرمگس های شهید و خسته و داغون و مرده دفن شد.مگس تو مگس بود اوضاع.یا شاید بشه گفت خرمگس تو مگس یا...بالاخره یه کم تفاوت هم لازمه. خلاصه بعد از کلی زمان تنها یک خرمگس ماند که هیچ نمی دانست . با این که هیچ نمی دانست خود را جانشین کرد و از غذاهای مردم خورد و اینقدر خورد و خورد که دیگر خون آشام شده بود و خون همه ی مگس ها را کم کم خورد و خورد و خورد تا شد یک دیو در همان قالب خر مگسی که هیچ نمی دانست.
خرمگس های شهر بسیار ناراحت شدند و زندگی خود را از ان لحظه به بعد پوچ دانستند.انگار که آن خرمگس مغز کلی آنها بود.
تعدادی از مگس ها هم فقط برای این که کسی مرده بود ،کمی، فقط کمی ناراحت شدند.بقیه مگس ها هم ککشان گزید و شادی می کردند.
آنقدر همه به هم بی اعتماد شده بودند که اگر خرمگسی که زیاد نمی داست زنده می شد و این وضع را می دید با این که زیاد چیزی نمی دانست اما با مرگ صحبت می کرد تا اوهم کمی بداند و جانش را نگیرد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 13:26 توسط ЄlAĦe
|

باورت نمی شود ،دیروز در آسمان ها آنقدر خندیدم که نزدیک بود منفجر شوم
این را عکس قاب گرفته شده ای می گفت که ۳ روز پیش شخص درون عکس ،جسمش مرده بود
شاید باور نکنی چه قدر متفاوتم و اینکه همه چیز دنیا می تواند مال من باشد در زمینی زندگی می کنم که آسمانش مال من است
این را کسی می گفت که ۴ روز بعد مرد
باور می کنی صدای آشنایی را شنیدم که فراموشش کرده بودم و می گفت که هنوز دوستت دارم
این را کسی می گفت که خدایش او را دوست داشت
باور کنی با نه فرقی نمی کند اما آنقدر عاشقش بودم که حتی بهش نگفتم. می دانی که عشق الان در زمین به اندازه ی یک مگس هم ارزش ندارد
این را کسی می گفت که عشقش را مفت به سمتی پرتاب نکرد تا شاید یکی در معرض تیرش قرار گیرد
نمی خواهم باور کنی اما نمی دانم احساس کردم که سرگرمی جالبیست.با دروغ هایم دنیایی را ساختم و نابود کردم .
این را کسی می گفت که زبانش بر او فرمانروایی میکرد
باور کردنت یا نکردنت چندان مهم نیس
این را منی می گفت که سخت در درونش غوغایی است
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 18:40 توسط ЄlAĦe
|
